محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2815

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و نيك گفت . بگو روزيها و مقرريهاى ما را بدهند كه از اين سخنان تو سودى نمىبريم . » و سخن از اين گونه بسيار كردند . گويد : مغيره فرود آمد و به درون رفت . قومش اجازه خواستند كه بداد . به دو گفتند : « چرا مىگذارى مرد اين اين گونه سخنان بگويد و چنين با تو جرى شود ، اين كار تو دو نتيجه دارد نخست آنكه قدرت تو سستى مىگيرد و ديگر آنكه اگر معاويه خبردار شود نسبت به تو سخت خشم آورد . » گويد : كسى كه سختتر از همه در كار حجر سخن مىكرد و آن را بزرگ مىنمود عبد الله بن ابى عقيل ثقفى بود . گويد : مغيره به آنها گفت : « او را به كشتن داده‌ام از پس من اميرى بيايد كه حجر او را همانند من پندارد و با او نيز چنان كند كه مىبينيد با من مىكند و در همان وهلهء اول او را مىگيرد و به بدترين وضعى مىكشد . مرگ من نزديك است و كارم به سستى افتاده . نمىخواهم كشتن نيكان و ريختن خون مردم اين شهر از من آغاز شود كه ديگران به سبب آن نيك روز شوند و من تيره روز ، معاويه در دنيا عزت يابد و مغيره به روز رستاخيز به ذلت افتد . از نكو كارشان مىپذيرم و از بد كارشان در مىگذرم ، خردمندشان را ستايش مىكنم و بىخردشان را اندرز مىگويم تا مرگ ميان من و آنها جدايى آرد . وقتى عاملان بعدى را تجربه كردند از من ياد مىكنند . » عثمان بن عقبه كندى مىگفت : يكى از پيران قوم را شنيدم كه از اين حديث سخن داشت و مىگفت : « به خدا آنها را تجربه كرديم و مغيره بيشتر از همه شان ستايشگر بىگناه بود و بخشندهء بدكار و عذرپذير . » عوانه گويد : مغيره به سال چهل و يكم و ماه جمادى ولايتدار كوفه شد و به سال پنجاه و يكم درگذشت و كوفه و بصره يك جا از آن زياد بن ابى سفيان شد كه بيامد و وارد قصر كوفه شد آنگاه به منبر رفت و حمد خدا گفت و ثناى او كرد سپس گفت : « اما بعد ، ما را آزموده‌اند و ما نيز تجربه آموخته‌ايم . راهبرى